پسرمون ماهانپسرمون ماهان، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
مامان ملیحهمامان ملیحه، تا این لحظه: 38 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره
باباوحیدباباوحید، تا این لحظه: 39 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره

دلنوشته های مامان ملیحه

آشوبم

واکسن دوماهگی

سلام پسرم .این روزا چنان منو به خودت مشغول کردی که اصن فرصت نمیکنم بیام برات بنویسم همیشه از اولین واکسن بعد واکسنهای بیمارستان میترسیدم . اولین واکسن دوماهگی بود که با مامان جون بردیمت پایگاه خرم که خوشبختانه زیاد اذیت نشدی توپسرشجاع منی شبشم جایزه برات کیک دوماهگی درست کردم راستی وزن تو موقع دوماهگی 6.150 گرم بود. خانمه گفت اضافه وزن داره تپلی شده کوچولوت:دی راستی من همیشه دوست داشتم تو نوزادی ببرمت اتلیه ولی فرصت نشد و هی امروزفرداشد تااینکه بالاخره روز قبل دوماهگی بردیمت اتلیه ماهور ولی برعکس همیشه که ارومی تو اتلیه خیلی سر وصدا راه انداختی وروجک ...
13 شهريور 1396

عملیات ختنه😁

یکی از سخت ترین پروژه های پسردار بودن ختنه کردنه. ما این عملیات رو در چهل روزگی پسرمون تو درمانگاه قرآن و عترت انجام دادیم که پسرم مثل همیشه یه شیرمرد بود و اصن اذیت نکردمارو بعضی وقتا انقد اروم و بی اذیته پسرم دلم میخاد گاز گازیش کنم ما ختنه پسرمون رو به روش سنتی انجام دادیم و بعد چندروز باندش افتاد و راحت شد. خیلیا روش حلقه ای رو توصیه میکنن ولی بنظرمن تو این روش بچه کمتر اذیت میشه ️ ...
1 شهريور 1396

تولد عموسعید

پسرقشنگم عکساتو میبینم خیلی حالم خوب میشه از داشتن تو و بابا ازاونجایی که شب تولد عمو سعید کلی عکسای خوشکل ازت گرفتن یکسریشو اینجایادگاری واست میزارم.ایشاله یه روزبزرگ بشی بخندی به این عکسهای بامزت                                                   ...
6 مرداد 1396

اولین مهمونی های پسرمون

ازاونجایی که مامان ملیحه اهل گردشه از هفته دوم هوای مهمونی کردمو اول ازهمه خونه مامان جون رفتیم و این جایزه هارو گرفتی ازشون بعدش ازاونجایی که تعطیلات تابستانی بابا وحید شروع شده بود بابا وحید رو راضی کردم رفتیم کرج خونه مادرجون سوم مرداد .اوناهم این جایزه هارو برات گرفته بودن تازه وقتی اونجابودیم تولد عمو سعید هم بود کلی خوش گذشت کلی عمو ازت عکسای قشنگ گرفت تازه جایزه هم برات گرفته بودن همونجا بقیه مهمونا هم لطف کردن کلی هدیه دادن بهت. خیلی ذوق دارم زودی بزرگ بشی این لباسارو تنت ببینم ...
6 مرداد 1396

دوهفته اول زندگی ماهان کوچولوی من

تاروز دهم زایمان پدرجون مادرجون پیش ما موندن کلی براموو ن زحمت کشیدن. ازمادرجون پوشک کردن و شستن و حمام کردن و ....اینارویاد گرفتم. اوناهم دیدن من دیگه راه افتادم روزدهم تصمیم گرفتن برن البته مامان جون یک هفته بیشتر پیشم موند تا تعطیلات بابا وحید شروع بشه پسرکوچولوی من پسر ارومی بود البته تاهمین امروز که دارم مینویسم بعدشو نمیدونم چی میشه انقدزمان سریع میگذشت هنوزباورنداشتم سه نفره شدیم فقط میفهمیدم تو تمام زندگی من و باباوحید شدی فدات بشم ️ ️ اینم یکسری عکس ازدوهفته اول زندگیت ️                             ...
1 مرداد 1396

زردی گرفت بچم

خداروشکر همه چیزخوب پیش میرفت تااینکه روز هفتم بردیمت پیش دکتر پیشتیبان براتست زردی مجدد چون توبیمارستان گفتن الان تستش خوبه ولی باید تکرارشه .الهی بمیرم ازت ازمایش خون گرفتن نتیجه 12بود دکتر گفت شیرزیادبده چندروز دیگه بیار دوباره که بردیم بازخون گرفتن شدی دوباره 12دکتر گفت زیردستگاه باید بزارید دوروز خیلی سخت بود مادرجون ایناهم رفته بودن اما خداروشکر نتیجه داد البته حساسیت دکتر بخاطر متفاوت بودن گروه خونی هامون بود من bمنفی بابا Aمثبت ماهان کوچولو ABمثبت       الهی بمیرم مجبوربودیم لخت بزاریمت زیردستگاه تو هم صدات درنمیومد پسر فرشته من خداروشکر که سالمی     ...
17 تير 1396