پسرمون ماهانپسرمون ماهان، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
مامان ملیحهمامان ملیحه، تا این لحظه: 38 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره
باباوحیدباباوحید، تا این لحظه: 39 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

دلنوشته های مامان ملیحه

آشوبم

اولین بار که صدای قلبت رو برای بقیه فرستادم

دیروز 11 بهمن نوبت دکتر دیانت داشتم  قبل بارداری کلی چکاب های کامل و آزمایش ایدزهپاتیت  اینارو داده بودم همه چی اکی بود اما بعد بارداری مشکل کم کاری تیرویید پیداکردم که مجبورشدم زیرنظردکترنوین متخصص غددباشم که خداروشکر این بارکه آزمایش دادم تیروئیدم نرمال بود به خانم دیانت هم نشون دادم ایشون هم گفت روبراهه خداروشکر ولی باید داروهامو ادامه بدم خانم دیانت صدای قلبتو برام اکو کرد بشنوم منم باگوشی ضبطش کردم برابقیه بفرسم هربار یادم میرفت امروز12 بهمن صدای قلبتو برای مادرجون و عموها که دورهستن با تلگرام فرستادم اونا هم کلی ابرازمحبت کردن که این پایین برات آوردم صدای قلب نی نی مون Farid, [۳۱.۰۱.۱۷ ۰۹:۱۴] به به چه قلبی...
12 بهمن 1395

اولین سالگرد عقد با وجود تودر شکم مامانی

5 بهمن سالروز عقد مامان ملیحه  و بابا وحید هستش ما سال 91 با هم عقد کردیم و هرسال بابا وحید برای همچین روزی برای من سوپرایز بزرگی داشت البته منم سوپرایزای خودمو داشتم- همون موقع که برام یه هاپوی بزرگ آبی خرید از صفاهیه با یه کفش سورمه ای جین از کفش حمید تو بلوار امین -خیلی قشنگ بود اولین  سالگرد عقدمون بهمن 92 پدرت سرباز بود، سرباز اونطوری نه ها ! کلش 45 روز آموزشی داشت فقط ببین چه بامزه شده بود کرج بود قرارشد همچین روزی من به همراه عمو فرید برم دیدنش که موفق شدم  من یه کتابچه عاشقانه براش درست کردم - انقد از محتوا و ساختار این کتابچه پدرت خوشش اومد که بی اختیار اشک ریخت اونم وقتی اومد قم برام کفش خ...
5 بهمن 1395

اولین دیدار با مادرجون پدرجون بعد ازخبربارداری

مادرجون پدرجون قبل از اینکه من بارداربشم و رهام کوچولو بدنیا بیاد تو آبان ماه  اومده بودن خونه جدیدمون اربعین بود فک کنم ما رفتیم کرج بعد باخوداونا اومدیم قم البته عمو فریدم اومد چون اون موقع ها هنوز سرکارنمیرفت عمو فرید باخیال راحت چندروزی نگهشون داشتیم و خوش گذشت اما بعد از اون دیگه فک کنم نتونستن بیان تا اینکه رهام کوچولو بدنیا اومد و حسابی سرشون شلوغ شد بالاخره جمعه روز 17 دی بخاطرکارای بازنشستگی مادرجون و درحالیکه دیگه میدونستن ماداریم نی نی دارمیشیم اومدن قم بایه دسته گل بزرگ و یه جعبه شیرینی خیلی ازدیدنشون خوشحال شدم حیف که عموفرید نیومده بود همون شب مامان جون و خاله سمیه ایناهم با شیرینی اومدن و کلی خوشحال ش...
17 دی 1395

شنیدن صدای قلب تو برای اولین بار

بنظرم مادر شدن پروسه بسیار عجیب و پیچیده ای است ولی هرچه هست شیرین و لذت بخش هست شاید دوران مادری بهترین دوران برای درک بزرگی و عظمت خدا و خلقت موجوداتش باشد برای من هم نیز این دوران سرشار از سوال و کنجکاوی و هیجان بود وقتی برای اولین بار به همراه بابایی   رفتیم سونوگرافی (دکترخسروی در ساختمان تسنیم) احساس هیجان توام با استرس داشتم روی تخت دراز کشیدم و چشمانم رابستم و فقط منتظر یک صدایی بودم که آن صدای قلب تو بود دکتر کمی جستجو کرد تا بالاخره تو رو گیر آورد و صدای قلب نازنینت را برای ما طنین انداز کرد و با شنیدان این صدا من تازه نفس عمیقی کشیدم از اینکه خداروشکر همه چی روبراه است عکس اولین سونوگرافی تو برا...
11 دی 1395

اولین شب یلدا

امسال شب یلدا متفاوت تر ازهرسال بود به چند دلیل اول اینکه  میدونستیم درآستانه پدرمادرشدنیم دوم اینکه پدرجون مادرجون پیش مانبودن کرج بودن سوم رهام کوچولو بدنیا اومده بود چهارم رفتیم خونه مامان جون تو شب بارونی بابا وحید تو حیاط مامان جون با منقلش جوجه درست کرد خیلی خوب شده بود خیلی کیف داشت عزیزم امیدوارم به تو هم چسبیده باشه اینم عکس هنرنمایی پدرت تو این شب تو این فرآیند امیرحسین و خاله فهیمه بالاسرش بود و امیرحسین عشق باد زدن داشت کلی شیطنت کرد   ...
1 دی 1395

بدنیا اومدن پسرعمو رهام

سلام عزیزم میخام ازروزی که به ما خبردادن یه فرشته کوچولو به خانواده قنبری اضافه میشه برات بنویسم 25 آذربود 5 شنبه صبح بابایی زنگ زد گفت بععععععععععله خبراییه و نی نی عمو سعید اینا امروز بدنیا میاد ایشاله منم حسابی ذوق زده و هول بودم به عمو سعید زنگ زدم حال زن عمو رو پرسیدم گفت کیسه آبش پاره شده بستری شده که ایشاله نی نی اش سالم و صحیح بدنیا بیاد بابایی ظهرکه برگشت سریع راه افتادیم تو راه دلم شور میزد نزدیکای ساعت 5 حس کردم دیگه نی نی عمو سعید بدنیا اومده وقتی زنگ زدم به عمو سعید گفت بله همین الان بدنیا اومده و ماکلی ذوق و خوشحالی کردیم شب رسیدیم بیمارستان صارم و همه رو دیدیم تبریک گفتیم مخصوصا به عمو سعید و زن عمو که اولین تجربه ...
25 آذر 1395

اولین خونه مشترک منو بابایی

سلام عزیزم . امروز میخام در مورد اولین خونه ای که من و بابایی خریدیم برات بنویسم منو بابایی قبل ازاینکه عروسی کنیم کلی تلاش کردیم تا روپای خودمون یک خونه نقلی بگیریم این خونه برای پدرت شده بود آرزو و من دعامیکردم به آرزوش برسه و از هرروشی شد کمک کردم تاانجام بشه خونه باصفایی بود نقلی اما دلباز با کاغذدیواری های قشنگ با تراس بزرگ - یه پارکینگ با درختای قشنگ- درختای یاس-انجیر- انگور- هرکی میدید خوشش میومد اما یه مشکلی داشت سه طبقه پله میخورد و آسانسور نداشت منم که عاشق نی نی دارشدن بودم ازاین موضوع نگران بودم که مانمی تونیم حالاحالاها ازاینجا بلند شیم اگرم همینجا بخاهیم نی نی بیاریم پله ها اذی...
1 مهر 1395