پسرمون ماهانپسرمون ماهان، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
مامان ملیحهمامان ملیحه، تا این لحظه: 38 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره
باباوحیدباباوحید، تا این لحظه: 39 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

دلنوشته های مامان ملیحه

آشوبم

اولین سالگرد عروسی مون با حضور تو

امسال اولین سالگرد عروسیمون رو با حضورتو جشن گرفتیم و برای اولین بار سه تایی رفتیم رستوران باباوحید هم تو تولد علیرضا کوچولو شب قبل سالگرد حسابی غافلگیرم کرد دوستتون دارم عزیزانم   ...
27 شهريور 1396

واکسن دوماهگی

سلام پسرم .این روزا چنان منو به خودت مشغول کردی که اصن فرصت نمیکنم بیام برات بنویسم همیشه از اولین واکسن بعد واکسنهای بیمارستان میترسیدم . اولین واکسن دوماهگی بود که با مامان جون بردیمت پایگاه خرم که خوشبختانه زیاد اذیت نشدی توپسرشجاع منی شبشم جایزه برات کیک دوماهگی درست کردم راستی وزن تو موقع دوماهگی 6.150 گرم بود. خانمه گفت اضافه وزن داره تپلی شده کوچولوت:دی راستی من همیشه دوست داشتم تو نوزادی ببرمت اتلیه ولی فرصت نشد و هی امروزفرداشد تااینکه بالاخره روز قبل دوماهگی بردیمت اتلیه ماهور ولی برعکس همیشه که ارومی تو اتلیه خیلی سر وصدا راه انداختی وروجک ...
13 شهريور 1396

کلاس بارداری

دیروز یکشنبه اولین جلسه کلاس بارداری بود که ازطرف مرکز بهداشت  پایگاه خرم ثبت نام کرده بودم . بلوارامین -مرکز رویش - خانم رشیدی جلسه اول که خیلی خوب بود من به همراه هشت تا مامان دیگه درکلاس حضور داشتیم با یه مربی شوخ و باحوصله خانم رشیدی که در مورد بهداشت فردی و پوزیشن های نشستن ایستادن و خوابیدن برامون صحبت کرد و من خیلی دوست داشتم مباحث و فضای کلاس رو شب که رسیدم خونه همه رو تندتند برای بابا وحید تعریف کردم اونم از اینهمه انرژی خندش گرفته بود البته توزمانی که من کلاس بودم باباوحید یه عالمه ماهی پاک کرده بود که کلافش کرده بود ...
21 فروردين 1396

تولد مامان ملیحه در زمان بارداری

سلااااااااااااااااااااااااااام پسر عزیزم. خوبی؟ خداروشکر در زمان بارداریم بیشتر جشن و عروسی و شادی و عید بوده حتی ماه های اخربارداریم خورده به ماههای رجب و شعبان و عید فطر و ... یکی از اون شادی ها تولدم بود که با وجود شما گل پسر متفاوت تر از هر سال بود. باباوحید که هرسال برام هرجورشده کیک میگیره امسالم هول هولی (چون مهمون داشتیم) یک کیک شکلاتی خوشمزه گرفت . وقتی خوردمش کلی شما به وجد اومدی فک کنم داشتی میرقصیدی :))) آرزو میکنم سال دیگه این موقع سه تایی درکنارهم حسابی شاد و خوشبخت و دررفاه باشیم ...
12 فروردين 1396

اولین پست سال 96 -عیدی های پسرمون وقتی تو دل مامانش بود

چه سالی بشه امسال....... سلام پسرم . عیدتتتتتتتتتتتتتتت مبارک . عید سه تایی مون مبارک:) ایشاله سال خوبی در کنارهم سه تایی داشته باشیم:-* امسال عید برای من و باباوحید خیلییییییییییییییی متقاوت بود چون جنابعالی رو ذخیره داشتیم :دی بخاطرهمین یه عیدی خاص هم برات سفارش دادیم که ایده از مامان بود پیدا کردن محل سفارش از بابا و تحویل سفارش دوباره از مامان بود اینم از سفارش من و باباوحید برای عیدی شازده کوچولومون که شما باشی این عیدی امیرحسین بود برای ماهان عزیزم اینم یه برچسب اعداد خوشکل هدیه خاله فهیمه بود. دستش درد نکنه. قرار شد تاریخ تولدت که معلوم شد مطابق اون بچسبونم به دیوار:) و اما عیدی مادرجون پدرجون یه...
1 فروردين 1396

سلام پسرم!

سلام پسر عزیزم . خوبی ؟ اونجاهمه چی روبراهه؟ خوش میگذره؟ غذای مامان به اندازه بهت میرسه؟ بزرگ شدی؟ چقد سوال دارما :) این اولین باره تو وبلاگ مینویسم پسرم ! تا هفته اول اسفند که بلاتکلیف بودم شما گل پسری یا گل دخمل! از بعد اونم خیلی درگیر سر کار و مهمون داری شدم وقت نکردم باهات درددل کنم پسرعزیزم این روزا با باباوحید سرمون حسابی شلوغه مشغول خرید عید هستیم هم عیدی برای دیگران هم لباس برای خودمون- مامانی تم به مشکل خورده لباس گیرش نمیاد تو همین چندروزه ایشاله اسم نهایی تو مشخص میکنیم یه چندتااسم بابا وحید ثبت کرده که ازبین اونها یکی اش رو به تصویب برسونیم ایشاله شما هم انگار بوی عید به مشامت خورده جوجوی من :) این روزا تکانها...
14 اسفند 1395

اعلام جنسیت به بقیه

بعد ازاینکه مشخص شد شما یک گل پسری ، بابا وحید پیشنهاد داد خیلی یه ضرب اعلام نکنیم یکم اذیت کنیم بقیه رو برای همین رفتیم هدیه خریدیم برات . که درواقع اولین هدیه ما بعد تعیین جنسیت هم محسوب میشد. اومدیم خونه دوتایی با هم کادوشون کردیم . و عکسشو برا عموها و مادرجون پدرجون فرستادیم. قبل از این سونوگرافی بابا وحید یه حرکتی زده بود از سونوهای قبلی یه کلیپ قشنگ درست کرده بود برات اینم همون کلیپ اول اونو براشون فرستاد بعد این کادوها/ نظر سنجی کردیم . پدرجون مادرجون و زن عمو گفتن پسره عموها و پسرعمو رهام( تودلش البته:دی) گفتن دختره خان عمو : خوب عمو میگه دختر عمو فرید :یه حسی میگه دختره ولی حسش مشکوکه مقداری بابا میگه ...
4 اسفند 1395

اولین سفر مشترک (مشهد)/مسافر توراهی کوچولو

من و باباوحید نذرکردیم بعد ازعقد هرسال بریم مشهد که خداروشکر هرسال قسمت شد و امسال هم که شما مسافرکوچولوی مابودی قسمت شد سه تایی بریم تا اولین سفر سه نفرمون با وجود شما تو شکم مامانی اتفاق بیفته. ما27 ام بهمن تا اول اسفند به همراه مامان جون باباجون و خاله فهمیه رفتیم هتل توس مشهد و خداروشکر مثل همیشه شما نی نی خوبی بودی و اذیت نکردی و همه چی خوب پیش رفت
1 اسفند 1395

اولین هدیه برای رهام کوچولو

این روزا که باباوحید هم عمو شده بود هم درآستانه مسئولیت پدری قرارگرفته بود! روزای خاصی بودند . ما ازروزی که رهام بدنیا آومده یعنی 25 آذر تا همین الان که این مطلبو مینویسم یعنی 20 بهمن 95 دیگه نتونستیم رهام کوچولو رو ببینیم ازنزدیک فقط عکساشو میدیدیم دلمون آب میشد ذوق میکردیم دلتنگ میشدیم همون روزی که بدنیا اومد ما یه هدیه برای بدنیا اومدنش به مامان باباش دادیم ولی چون نقدی بود بهم کیف نداد اصلا دلم میخاست مخصوص خود خودش یه چیزی سفارش بدم یادگاری بمونه تا اینکه به ذهنم رسید ازاین حلقه های اسم که نمدی هستن به دوستم راضیه عزیزم سفارش بدم البته نیتم هست اسم و جنسیت تو که معلوم شد برای تو هم سفارش بدم گفتم بگم حسودی نکنی یه وقت خلا...
15 بهمن 1395